چگونه اهداف خود را به واقعیت تبدیل کنیم؟

چه چیزی آرزوها، خواستهها و هوسها را به اهداف واقعی تبدیل میکند؟ آیا انگیزه نقشی حیاتی در رسیدن به اهداف ما دارد؟ وقتی به عمق و معنای برخی واژهها توجه میکنیم، نکات زیادی کشف میشود. بهجای اینکه صرفاً واژهها را تعریف کنیم، باید به آنها معنا ببخشیم. معنا بخشیدن یعنی عمل کردن به یک کلمه، واژه، فکر یا فلسفه در زندگی. آرزو کردن بیشتر شبیه به یک هوس است؛ مثل آرزوی داشتن یک ماشین خوب. این نوع آرزوها به قلب ما مربوط میشوند و پشتوانهای ندارند، پابرجا نیستند و رسمیت ندارند.
آرزوها ممکن است لحظهای و گذرا باشند، اما اهداف از جنس دیگری هستند؛ آنها ریشه در تعهد و تلاش دارند. هدفگذاری نیازمند برنامهریزی، پشتکار و انگیزه است. این انگیزه است که خواستههای ما را به حرکت درمیآورد و آنها را به اهدافی دستیافتنی تبدیل میکند. پس باید یاد بگیریم که چگونه به آرزوهای خود معنا ببخشیم و آنها را به اهداف واقعی و قابل دسترس تبدیل کنیم.
وقتی چیزی را آرزو میکنیم یا هوس داریم که به دست آوریم، اگر این احساس فقط در قلب ما بماند و به عمل تبدیل نشود، هرگز به هدف واقعی نخواهد رسید.
باید یاد بگیریم که چگونه آرزوها، هوسها و هیجاناتی را که برای رشد و موفقیت به آنها نیاز داریم، به اهداف واقعی تبدیل کنیم. کتابهای بسیاری دربارهی هدفگذاری نوشته شدهاند و برخی از نویسندگان واژههایی مانند SMART و CELIVER را ساختهاند که هر حرف آنها نشانگر یک راهکار برای هدفگذاری است. اولین کتابی که در این زمینه خواندم، اثری از برایان تریسی در حدود سال 1380 بود. با این حال، بعید میدانم نویسندگان این کتابها یا سخنرانان این سمینارها خودشان با همین روشها این کتابها را نوشته و دربارهی آنها سخنرانی کرده باشند و حتی بر اساس این روشها زندگی کرده باشند. این کارها بیشتر شبیه به جلوه دادن زیبا و علمی مطالب است که مدرسان برای نشان دادن علمی بودن کارشان انجام میدهند.
من هیچ نقدی به اینگونه سمینارها ندارم؛ اگر هدف آنها آموزش روشهای هدفگذاری و بهبود دیدگاه افراد نسبت به هدفگذاری باشد، بسیار هم مفید است. هدف، جایی یا چیزی است که میخواهیم به آن برسیم و همه ما میدانیم کجا یا چیست؛ اما شکل و مسیر دقیقی که باید برای رسیدن به آن طی کنیم، همیشه واضح نیست.در اینجاست که نیاز به انگیزه، برنامهریزی و تعهد داریم. باید بتوانیم با انگیزه و تلاش، مسیر خود را روشن کنیم و به سمت اهدافمان پیش برویم. هدفگذاری نیازمند برنامهریزی دقیق و پشتکار است. با یادگیری و بهکارگیری روشهای مناسب، میتوانیم از آرزوها و هوسها فراتر رفته و به اهداف دستیافتنی و واقعی برسیم. هدفگذاری صحیح به ما کمک میکند تا مسیر موفقیت را با اعتماد به نفس و انگیزه طی کنیم و به آنچه میخواهیم دست یابیم.هر هدفی نیاز به نقشه راه دارد. این نقشه راه، همان برنامهریزی و استراتژی است که با انگیزه و تعهد همراه میشود. با تبدیل آرزوها به اهداف، میتوانیم راه رسیدن به موفقیت را هموار کنیم و به بلندای رویاهای خود دست پیدا کنیم. این مسیر، نه تنها ما را به مقصد میرساند، بلکه باعث رشد و ارتقاء شخصی و حرفهای ما نیز میشود.
هوسها چون از قلب برمیآیند، پایدار نیستند و منفعتی نیز در آنها وجود ندارد. مانند کسی که هوس فالوده میکند؛ اما دیابت دارد و میداند برایش ضرر دارد. هدف این شخص چیست؟ زنده ماندن یا لذت بردن از زندگی؟ گاهی تشخیص مرز بین این دو دشوار است. بسیاری اوقات، آرزوها و هوسها را با اهداف واقعی اشتباه میگیریم. وقتی به سمت هدفی میرویم، خود هدف اهمیت چندانی ندارد؛ بلکه مسیر رسیدن به آن و کارهایی که در طول این مسیر انجام میشود، از خود هدف مهمتر است. در بسیاری از کتابها و سمینارها به هدف و اهمیت آن و روشهای مختلف هدفگذاری اشاره شده؛ اما به مسیرها و فرآیندهای رسیدن به هدف توجهی نشده است. به نظر من، هدف در چارچوب یک مربع شکل میگیرد که این مربع، تعیینکنندهی رسیدن ما به هدف است. اگر هر کدام از اضلاع این مربع در هدفگذاری نباشند، هدف ما فقط یک آرزو یا هوس خواهد بود.
چهار ضلع اصلی این مربع که ما را به هدف میرساند، عبارتند از:
- منافع : مزایایی که از دستیابی به هدف به دست میآوریم.
- منابع : منابع و ابزارهایی که برای رسیدن به آن مزایا و منافع نیاز داریم.
- موانع : چالشها و موانعی که ممکن است در مسیر دستیابی به هدف بوجود آیند.
- مواقع : موقعیتها و فرصتهایی که باید برای رسیدن به هدف ایجاد کنیم.
این چهار ضلع، چارچوبی است که هدف ما را از یک آرزو یا هوس به یک هدف واقعی و دستیافتنی تبدیل میکند. باید منافع حاصل از هدف را بشناسیم و بدانیم که چه منابعی برای دستیابی به این منافع لازم است. همچنین باید موانع موجود در مسیر را پیشبینی و برای آنها برنامهریزی کنیم. در نهایت، باید موقعیتهایی را برای پیشبرد اهداف خود ایجاد کنیم تا مسیر دستیابی به اهداف هموارتر شود. این چارچوب به ما کمک میکند تا به جای دل بستن به هوسها، اهداف واقعی و پایدار تعیین کنیم و مسیر موفقیت را با اعتماد به نفس و اطمینان طی کنیم.

فهرست مطالب
Toggleضلع اول: منافع هدف
من منافع را همچون باغچهی زندگی میبینم. اگر هفتاد یا هشتاد سال عمر کنیم، هر سال چه بذرهایی در این باغچه کاشتهایم که ماندگار و بارور باشند؟ بهازای هر سال یا هر چند سال، چه دستاوردهای قابل توجهی در زندگی داشتهایم؟ آیا خانهای ساختهایم که خانوادهای در آن رشد کند، ماشینی خریدهایم که ما را به مقاصد جدید ببرد، مدرسهای بنا کردهایم که نسلهای آینده را تعلیم دهد، کتابی نوشتهایم که دانشی را منتقل کند یا اثری هنری خلق کردهایم که روحها را متأثر کند؟ همهی اینها، مانند درختانی هستند که در باغچهی زندگی میکاریم، نماد دستاوردها و منافع ما هستند که با گذشت زمان، سایهگستر و ثمربخش خواهند بود. این منافع، ارزش و معنای زندگی ما را تعیین میکنند و میراثی ماندگار برای آیندگان به جای میگذارند.
اگر منافع دقیقی برای آرزوهایمان تعریف کنیم، میتوانیم آنها را به اهداف واقعی تبدیل کنیم. اهداف حقیقی همواره با منافع مشخص و تعریف شده همراه هستند. با تعیین منافع روشن، مسیر دستیابی به آرزوهایمان را هموار میکنیم و آنها را از حالت رویایی و دستنیافتنی به اهداف قابل تحقق و ملموس تبدیل مینماییم.
کسی که هوس میکند غذایی بخورد، تنها به لذت لحظهای آن فکر میکند و توجهی به ضرر و آسیبی که ممکن است به بدنش برساند، ندارد. اما اهداف، برخلاف هوسها، دارای منافع تعریفشده و مشخصی هستند. هوسها اغلب به دلیل دلخواههای زودگذر ما شکل میگیرند؛ مثلاً دلمان میخواهد کاری را انجام ندهیم، ولی انجام میدهیم. این هوسها نه بر زندگی، نه بر عملکرد، نه بر پول و نه بر آرامش ما تأثیری ندارند و به باغچهی زندگیمان چیزی اضافه نمیکنند. اهداف واقعی، با توجه به منافع بلندمدت و تأثیرات پایدارشان، زندگی ما را غنیتر و معنادارتر میسازند. آنها به ما کمک میکنند تا دستاوردهایی داشته باشیم که واقعاً به رشد و پیشرفت ما منجر شوند و به زندگیمان ارزش و جهت بدهند.
برای هدفگذاری، باید مزیت یا منفعتی شخصی تعیین کنیم. اگر هدف ما منفعتی برایمان نداشته باشد، مغز ما اجازه نمیدهد که یک بازی برد-برد ایجاد کنیم. در هر رابطه کاری یا تجاری، اگر منفعت شخصی ما در آن نباشد، به محض رسیدن به یک نقطه حساس، آن رابطه به هم خواهد خورد. این اصل در زندگی شخصی، ارتباط با مشتری و رابطه کارمند و کارفرما نیز صدق میکند. بنابراین، اولاً باید به خاطر داشته باشیم که آرزوها و اهدافمان متعلق به خودمان باشند و ثانیاً، منافعی که تعیین کردهایم کاملاً قابل لمس باشند و به طور مشخص بدانیم که این هدف چه منافع و مزایایی برای ما دارد.بخش مهمی از این منافع، منافع مالی است. بسیاری از افراد آرزوی زندگی شاد و آرامی دارند. مسلماً بدون پول نمیتوان به زندگی شاد و آرام دست یافت. پول به اندازه سلامتی و اعتبار مهم نیست، اما اگر در زندگی ما کمبودی در این زمینه وجود داشته باشد، اعتبار و آرامش ما نیز تحت تاثیر قرار میگیرد. نباید هرگز پول را بیاهمیت تلقی کنیم.پول میتواند به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهداف بزرگتر و ارزشمندتر در زندگی عمل کند. به همین دلیل، در فرایند هدفگذاری، باید منافع مالی را نیز در نظر بگیریم و برای آن برنامهریزی کنیم. تنها با درک کامل منافع هدف و تعیین مزایای ملموس، میتوانیم با انگیزه و اشتیاق به سمت تحقق اهدافمان حرکت کنیم و به موفقیت دست یابیم.

ضلع دوم: منابع هدف
فرض کنیم قصد داریم برای تحصیلات به انگلستان برویم. برای این منظور، چه منابعی لازم داریم؟ پول، روابط، شناخت از کشور مقصد، داشتن آشنایان مقیم آن کشور و بسیاری عوامل دیگر. همه اینها ضروری هستند؛ اما اگر زبان انگلیسی بلد نباشیم، این منابع چه فایدهای خواهند داشت؟ بنابراین، بهجای اینکه ابتدا هدف را تعیین کنیم و سپس به دنبال منابع برویم، باید ابتدا روی منابع موجود تمرکز کنیم.علاوه بر این، در مسیر دستیابی به هدف، ممکن است با کمبودها و موانعی روبرو شویم که بر روحیه، خواستهها و اعتماد به نفس ما تأثیر بگذارند.
آرزوهایی که منافع و مزایای مشخصی ندارند، هرگز به هدف تبدیل نمیشوند. همچنین، اهدافی که هنوز منافع و مزایای قلبی آنها را پیدا نکردهایم، به آرزو تبدیل میشوند.
به نظر من، این کمبودها بسیار ارزشمندند. اگر در رسیدن به هدفی شکست بخوریم، این شکست نشان میدهد که کجا کمبود داریم و چه بخشهایی نیاز به تقویت دارند. به عنوان مثال، اگر در تلاش برای رفتن به انگلستان موفق نشویم، این شکست به ما میفهماند که در کجا مشکل داریم؛ مثلاً مشکل زبان.بنابراین، باید این شکستها را به عنوان فرصتهایی برای یادگیری و توسعه ببینیم. هر کمبودی که شناسایی میشود، فرصتی است برای رشد و بهبود. با تمرکز بر تقویت این نقاط ضعف، میتوانیم مسیر دستیابی به اهدافمان را هموارتر کنیم و با اعتماد به نفس بیشتری به سوی موفقیت حرکت کنیم.
اگر ابتدا منابع را ارزیابی کنیم و سپس هدف را تعیین کنیم، سریعتر به هدف خواهیم رسید.
اگر ابتدا هدف را تعیین کنیم و سپس به دنبال ایجاد منابع برویم، در مسیر اشتباهی گام برداشتهایم. این روش ما را به بیراهه میکشاند یا موجب میشود در میانه راه متوقف شویم تا منابع و ابزارهای لازم فراهم شوند. این روند به از دست رفتن بسیاری از چیزهای دیگر نیز منجر میشود. برای فراهم کردن منابع باید منتظر بمانیم و این تأخیر باعث میشود دیرتر به هدف برسیم، و در این فاصله مهمترین چیزی که از دست میدهیم زمان است. علاوه بر زمان، روحیه، ارتباطات، روابط با دیگران و انرژی نیز از عواملی هستند که در این مسیر تلف میشوند. در هدفگذاری، معمولاً ارتباطاتی ایجاد میکنیم و افراد را منتظر میگذاریم تا منابع ما تکمیل شود. این تعلل نه تنها زمان، بلکه عمر و انرژی دیگران را نیز هدر میدهد. گاهی اهدافی را تعیین میکنیم که از نظر مالی، روحی، جسمی و روانی توانایی اجرای آنها را نداریم. فرض کنید من بخواهم رکورد وزنهبرداری حسین رضازاده را بشکنم. این هدف برای من غیرممکن است زیرا چنین توانایی ندارم. این یعنی در شناخت منابع و تواناییهای خود دچار توهم و اعتماد به نفس کاذب هستم. برای اجتناب از این مشکلات، ابتدا باید منابع موجود را شناسایی و ارزیابی کنیم و سپس بر اساس آنها هدفگذاری کنیم. این رویکرد به ما کمک میکند تا اهدافی واقعبینانه و دستیافتنی تعیین کنیم و مسیر موفقیت را هموارتر سازیم.
برخی افراد پیشنهاد میکنند که برای اهدافمان زمان مشخصی تعیین کنیم. اما این پیشنهاد همیشه مؤثر نیست؛ زیرا بارها این کار را انجام دادهایم و مدت زیادی هم گذشته است، اما به هدف نرسیدهایم. اهدافی که به آرزو تبدیل میشوند یا آرزوهایی که به اهداف نمیرسند، به این دلیل است که منافع یا مزایای مشخصی برای آنها تعریف نشده است و هنوز به روشنی مشخص نشدهاند. اغلب وقتی به این آرزوها و اهداف نگاه میکنیم، متوجه میشویم که آنها در واقع آرزوهای ما نیستند بلکه آرزوهای دیگران هستند. آرزوهای پدر و مادر، همسر، مدیر یا افراد دیگر.
این موضوع شبیه به انتخاب شغل است. آیا واقعاً شما رشتهی پزشکی را دوست دارید و هدفتان این است که پزشک شوید، یا این خواستهای است که دیگران برای شما تعیین کردهاند؟ انتخاب شغل شامل چند نکتهی کلیدی است که میتواند مثال خوبی برای درک منابع باشد:
- آیا فرد به این شغل علاقه دارد؟
- اگر علاقه دارد، آیا توانایی لازم برای انجام آن را هم دارد؟ به عنوان مثال، کسی که پای پرانتزی دارد، در تست خلبانی رد میشود؛ زیرا ساختار فیزیکی او مناسب خلبانی نیست، حتی اگر علاقهی زیادی به آن داشته باشد.
- چه روحیهای دارد؟ شاید علاقه و توانایی وجود داشته باشد، اما روحیهی لازم برای انجام آن کار وجود نداشته باشد. مثلاً کسی که به پزشکی علاقه دارد، اما از خون میترسد.
تنها داشتن علاقه و توانایی کافی نیست؛ باید بررسی کنیم که آیا منابع و شرایط لازم برای دستیابی به هدف وجود دارد یا خیر. با این دیدگاه میتوانیم به جای دنبال کردن آرزوهای دیگران، اهداف واقعی و دستیافتنی برای خودمان تعیین کنیم.
منابع همیشه ترکیبی از سه بخش اصلی هستند که در بسیاری از کتابها دربارهی آنها صحبت شده است. یکی از منابعی که من به آن اعتقاد زیادی دارم، ظرفیت افراد است. برای مثال، فردی در قرعهکشی برنده میشود یا ارث و پول هنگفتی به او میرسد. یک سال بعد میبینیم که زندگی او هیچ تفاوتی با قبل نکرده است؛ زیرا ظرفیت ذهنی، مالی و انسانی لازم را نداشته است. این میتواند یکی از نقاط ضعف منابع باشد.
ظرفیت ذهنی یعنی توانایی فرد برای مدیریت منابع و استفاده بهینه از آنها. اگر فرد ظرفیت مالی مناسبی نداشته باشد، حتی با داشتن پول زیاد نیز نمیتواند تغییر مثبتی در زندگی خود ایجاد کند. همینطور، ظرفیت انسانی به معنای توانایی برقراری ارتباطات موثر و استفاده از منابع انسانی به بهترین شکل ممکن است. بدون این ظرفیتها، منابع مالی و مادی نیز نمیتوانند تأثیر چندانی در بهبود وضعیت فرد داشته باشند.
به همین دلیل، در هدفگذاری و برنامهریزی برای رسیدن به اهداف، باید علاوه بر منابع مالی و مادی، به ظرفیتهای ذهنی و انسانی خود نیز توجه کنیم. توسعه این ظرفیتها میتواند ما را در مسیر دستیابی به اهداف یاری کند و کمک کند تا از منابع خود به بهترین شکل استفاده کنیم.
ضلع سوم: موانع هدف
بسیاری اوقات منفعت رسیدن به هدف را میشناسیم و میدانیم که پس از رسیدن به آن، رشد قابلتوجهی خواهیم داشت؛ منابع لازم را هم در اختیار داریم، اما به موانع فکر نمیکنیم. در واقع، هیچ طرح و برنامهای برای مقابله با موانع نداریم. اگر هدفگذاری کنیم و به موانع توجه نکنیم، هدف ما با آرزو یا همان هوس فرقی نخواهد داشت. بسیاری اوقات دلمان چیزی میخواهد؛ مثلاً هوس غذایی خاص میکنیم و به رستوران میرویم، اما رستوران بسته است. بنابراین، هدف ما که رفع گرسنگی بود، چه میشود؟ در این مواقع، به موانع فکر نکردهایم.
اشکال کار دقیقاً همینجاست؛ اگر به موانع فکر نکنیم، تمامی منابع و منافع ما از بین میرود و آسیب میبیند. موانع برای از بین بردن و هدر دادن دو ضلع اول، یعنی منابع و منافع، ایجاد شدهاند. پول، منبعی برای به دست آوردن روحیه و بهرهمندی از یک منفعت است. چیزهای زیادی میتواند مانع رسیدن ما به هدفمان شود. بزرگترین مانع رسیدن ما به اهدافمان، شناخت خودمان است. اینکه آیا میخواهیم در زندگی برنده باشیم یا بازنده، تعیینکننده است. تفاوت برندهها و بازندهها دقیقاً در همین است.
برای اینکه به اهدافمان برسیم، باید به موانع توجه کنیم و برای آنها برنامهریزی کنیم. با شناسایی و پیشبینی موانع، میتوانیم راهکارهایی برای غلبه بر آنها بیابیم و از منابع و منافع خود به بهترین نحو استفاده کنیم. شناخت خود، ظرفیتها و محدودیتهایمان نیز به ما کمک میکند تا با قدرت و اعتماد به نفس به سمت اهدافمان حرکت کنیم و در زندگی برنده باشیم.
هیچوقت مسیر دقیقاً به همان شکلی که فکر میکنیم پیش نمیرود؛ ممکن است بهتر یا بدتر شود، یا سریعتر یا کندتر به هدف برسیم. هیچکس نمیتواند ادعا کند که با زمانبندی و برنامهریزی دقیق به هدف رسیده است؛ زیرا همهی اتفاقاتی که در مسیر رخ میدهند، شاخصهای متغیری دارند. زندگی کاری و تجربهی تجاری ما نیز به همین صورت است. در ابتدای هر سال، هدفگذاری و برنامهریزی میکنیم. اما در اواسط سال متوجه میشویم که بخش زیادی از این اهداف را به دست آوردهایم. مگر این اهداف برای یک سال تعیین نشده بودند؟ پس چگونه به این سرعت و طی کمتر از یک سال به آنها رسیدیم؟ اینکه زودتر به هدف رسیدهایم، بسیار خوب است؛ اما نشاندهندهی اشتباه در زمانبندی است. باید منابع و منافع را بهخوبی شناسایی کنیم و موانع را نیز در نظر بگیریم. موانع میتوانند دو عامل دیگر را آسیبپذیر کنند و باعث شوند به ضلع چهارم، یعنی زمانبندی مورد نظر، نرسیم. برای دستیابی به اهداف، لازم است که منابع و منافع را دقیقاً بشناسیم و همچنین برنامهای برای مقابله با موانع داشته باشیم. درک اینکه مسیر همیشه به همان شکلی که پیشبینی میکنیم پیش نمیرود، به ما کمک میکند تا انعطافپذیر باشیم و در مواجهه با تغییرات و چالشها، بهترین تصمیمها را بگیریم.
ضلع چهارم: مواقع هدف
چارچوب هدفگذاری زمانی معنادار میشود که زمان و موقعیت رسیدن به هدف را همراه با سه عامل دیگر، یعنی منافع، منابع و موانع، بهوضوح تعریف کنیم. این چارچوب باید مشخص کند که کی و چگونه به هدف خواهیم رسید. در چنین شرایطی، زمانبندی بهتنهایی کافی نیست. به نظر من، بهجای تعیین اهداف زمانی، باید اهداف رویدادی مشخص کنیم. منظور از موقعیتسازی، ایجاد رویدادهایی مرتبط با هدف است. بهعنوان مثال، بهجای اینکه بگوییم امسال میخواهم اولین کتابم را بنویسم یا تا پایان سال زبان فرانسه یا مهارت دیگری را یاد بگیرم، میتوانیم بگوییم میخواهم در روز تولدم از کتابم رونمایی کنم یا در روز تولد فرزندم، فلان ماشین یا خانه را خریده باشم. یا مثلاً بگوییم میخواهم در روز تولد مادرم، مدرک زبان یا هر مهارتی را به او هدیه بدهم. با این روش، هم تاریخ مشخص کردهایم، هم هدفمان را به یک رویداد تبدیل کردهایم و هم ضلع چهارم یعنی مواقع را شکل دادهایم. این رویکرد اهداف را ملموستر و دستیافتنیتر میکند و انگیزه بیشتری برای دستیابی به آنها ایجاد میکند. هدفگذاری رویدادی به ما کمک میکند تا برنامهریزی بهتری داشته باشیم و با تعیین نقاط عطف مشخص، مسیر خود را با اطمینان و دقت بیشتری طی کنیم. این روش نهتنها ما را به تحقق اهداف نزدیکتر میکند، بلکه به بهبود مدیریت زمان و افزایش کارایی نیز کمک میکند.
بسیاری اوقات، حس خوب هدفگذاری به عمل تبدیل نمیشود؛ زیرا تنها یک حس است. حس بهتنهایی نمیتواند همیشه افراد را به پیش ببرد.م.
مهمترین عامل در رسیدن به هدف، اتفاقاتی است که در طول مسیر برای ما رخ میدهد. مسیر را نمیتوان تنها با حس طی کرد؛ زیرا این حس ممکن است وجود داشته باشد یا نداشته باشد. مانند زمانی که میگوییم “حس انجام کاری را ندارم.” حتی در غیاب این حس، باز هم باید به کار خود ادامه دهیم. در مسیر دستیابی به اهداف، باید با اقدام، عمل و گاهی اعمال فشار بر خود، پیش برویم. نباید به هر بهانه و پاسخی از جانب خودمان اکتفا کنیم. هدفگذاری حس خوبی دارد، اما زمانی که نوبت به عمل میرسد و از حس خبری نیست، هدف به واقعیت تبدیل نمیشود. حس بیشتر به هوس و آرزو مرتبط است؛ مانند حس خوب سفر رفتن یا داشتن زندگی رؤیایی. برای رسیدن به این حسها، باید به فردی تبدیل شویم که توانایی دستیابی به این حس خوب و ساختن چنین زندگیای را دارد. به عبارت دیگر، حس خوب هدفگذاری بهتنهایی کافی نیست؛ بلکه باید اقدامات مشخص و مداومی انجام دهیم تا به اهدافمان برسیم. با اراده قوی و تمرکز بر عمل، باید بر موانع غلبه کنیم و مسیر موفقیت را طی کنیم. تبدیل شدن به فردی که توانایی تحقق اهداف و ساختن زندگی رؤیایی را دارد، نیازمند تعهد و پشتکار است. تنها با تکیه بر حس نمیتوان به اهداف دست یافت؛ بلکه با تلاش مستمر و پایدار میتوانیم به اهداف خود برسیم و زندگی مورد نظرمان را بسازیم.
نتیجه یا اقدامات؟
بسیاری از افراد میپرسند که در فرآیند هدفگذاری باید به نتیجه فکر کنیم یا به اقدامات؟ در حقیقت، تمرکز باید کاملاً بر روی اقدامات باشد. توجه بیش از حد به نتیجه، اغلب موجب استرس و فشار روانی میشود؛ درست مثل شرکت در یک مسابقه فوتبال. اگر به جای تمرکز بر اقدامات به نتیجه نهایی فکر کنیم، عملکردمان دچار اختلال میشود. نگاه کردن به نتیجه باعث استرس میشود و مانع از انجام صحیح اقدامات لازم میگردد. برای رسیدن به هدف، باید بر روی اقدامات تمرکز کنیم، نه نتایج. این اقدامات هستند که ما را به نتایج مطلوب میرسانند. زندگی شخصی نیز شبیه به مسابقه فوتبال است. اگر در چهلسالگی هنوز به نتایج زندگی فکر میکنیم و نگران افزایش سن هستیم، این افکار تنها استرس و ترس ما را از گذر زمان بیشتر میکند. باید به جای نگرانی، اقداماتی انجام دهیم که ما را به نتایج مثبت برساند. در مجله کسبوکار هاروارد، مقالهای خواندم که به تفاوت بین نتیجه و اقدام پرداخته بود. در این مقاله آمده بود که میلیاردرهای برتر دنیا بهطور میانگین هفده بار به نقطه صفر رسیدهاند. اگر این افراد تنها به نتیجه فکر میکردند، اکنون کجا بودند؟ نکته اصلی، تمرکز بر اقدامات است. آنها هیچگاه به موفقیت یا شکست فکر نکردهاند؛ بلکه همیشه کار درست را انجام دادهاند. حتی اکنون که افراد موفقی هستند، همچنان به نتیجه فکر نمیکنند. بلکه بیشتر بر روی اهداف و خواستههای قلبی و ذهنیشان تمرکز دارند و چارچوب هدفگذاری، منابع، منافع، موانع و مواقع را ایجاد میکنند. برای دستیابی به موفقیت، تمرکز بر اقدامات ضروری است. این اقدامات هستند که ما را به نتایج دلخواه میرسانند و به تحقق اهدافمان کمک میکنند. بنابراین، به جای نگرانی درباره نتیجه نهایی، بر روی اقداماتی که میتوانند ما را به آن نتیجه برسانند تمرکز کنیم. این رویکرد به ما کمک میکند تا با اطمینان و انگیزه بیشتری به سوی اهدافمان حرکت کنیم و در مسیر موفقیت پیش برویم.

در هر مرحله از زندگی، برنامهریزی مهم است، چرا که زمانی که یک طرح به نتیجه نرسید، باید طرح بعدی را در نظر گرفت. مثلاً، اگر در یک مصاحبه شغلی شکست خوردید، باید برنامه دیگری را برای پیشرفت در نظر بگیرید. برنامهریزی به ما کمک میکند تا کارهای لازم را برای رسیدن به هدفمان انجام دهیم، بدون اینکه وابسته به انگیزه باشیم. مثلاً، امروز باید یک کاری انجام دهیم، اما حالا که انگیزه نداریم، باید آن را انجام دهیم.
هدفگذاری و انگیزه هیچ ارتباطی با هم ندارند. حتی اگر هدفی داشته باشیم و انگیزه داشته باشیم، این دو تنها کافی نیستند. زیرا همیشه امکان دارد که در مسیر رسیدن به هدفمان، با موانعی روبهرو شویم که باید برنامهریزی مناسبی برای غلبه بر آنها داشته باشیم.
انگیزه مثل نسیمی تازه است که بادبان کشتی زندگی را به سمت آرامش و موفقیت هدایت میکند.
در قسمت دوم از مجموعهٔ «رکاب»، به بررسی این تفاوت بین انگیزه و هوس پرداختیم. برای من، انگیزه مثل چراغی است که مسیر را برای ما روشن میکند و ما را به سمت اهدافمان هدایت میکند. به عنوان مثال، من تعهد دادهام که در زمان مشخصی یک فیلم آموزشی را تهیه کنم تا آن را در شبکههای اجتماعی و وبسایتم منتشر کنم و افراد زیادی هم برای دیدن آن منتظر هستند. حتی اگر امروز هوا ابری باشد و من انگیزهی کافی برای انجام این کار را نداشته باشم، باز هم باید این کار را انجام دهم؛ زیرا تعهدم را دادهام. این همان انگیزه است که مرا به سمت انجام وظایفمان سوق میدهد و در واقع ما را از طریق تلاش و تعهد به موفقیت هدایت میکند. اما در مقابل، هوس تنها به خواستههای سطحی و زودگذر ما پاسخ میدهد و انگیزهی ثابت و مداومی را ارائه نمیدهد. به همین دلیل است که افرادی که به دنبال هوسها و لذتهای فوری هستند، در بلندمدت موفقیتی بسیار کمتری نسبت به کسانی که به تعهد و انگیزهی دائمی روی میدهند، خواهند داشت.
تفاوت بین داشتن انگیزه و عدم داشتن آن، یکی از مسائل مهمی است که باید به آن توجه کرد. وقتی که انگیزه از دست میرود و نمیتوانیم به کاری ادامه دهیم، به این معناست که در واقع هوس و آرزوی انجام آن کار را داشتهایم. همانطور که مواجهه با اولین مانع، انگیزه را از بین میبرد و ما را متوقف میکند. در این حالت، ضلع چهارم از چارچوب هدفگذاری ما به شکلی گسسته میشود و همه چیز به هم میریزد. یک نکته مهم دیگر این است که باید از داشتن تعداد زیادی اهداف بترسیم. زیرا اگر هدفهای زیادی داشته باشیم، این به این معناست که هوسها و آرزوهای ما بیش از حد زیاد است و این میتواند باعث اشتباهات و کاستیهایی در مسیر رسیدن به اهدافمان شود.
برای سه ماه آینده یک هدف اصلی تعیین کنیم که حتماً باید آن را انجام بدهیم. باتوجهبه کارکرد و چارچوب هدفگذاری باید ببینیم:
- با رسیدن به این هدف، چه منافع و مزایایی به دست میآوریم؟
- در حال حاضر برای رسیدن به این دف، چه منابعی در اختیار داریم؟
- کدامیک از موانع و سدهایی که در مقابل ما قرار میگیرد، قابل پیشبینی است و نسبت به آن اتفاقات و موانع، چه واکنشی باید داشته باشیم؟
- چه زمانی میخواهیم و باید به هدفمان برسیم تا حس ماندگاریِ بیشتری داشته باشیم؟ مثل فوتبالیستی که در روز تولدش گل میزند و این گل برای او خیلی خاص میشود. این دقیقاً به دلیل رویدادی بودن آن زمان است.
دیدگاهتان را بنویسید