چگونه فرهنگ چابکی در شرکت خود ایجاد و تقویت کنیم؟

فهرست مطالب
Toggleسازمان چابک، موسسهای است که ارزش آفرینی را به ارمغان میآورد
به عنوان متخصص در حوزههای فروش، بازاریابی و برندسازی، من اغلب به سازمانهای مختلفی دعوت میشوم تا در زمینههایی نظیر کاهش فروش و افت تعداد مشتریان مشورت دهم. با این حال، پس از بررسیها و تحلیلهای عمیق درون سازمانی و بازبینی جزئیات مختلف، درمییابم که اکثریت مشکلات به فرآیندهای فروش و بازاریابی مرتبط نیستند. در واقع، سازمانها دارای منابع و ساختارهایی هستند که اگر به درستی و در زمان مناسب به کار گرفته شوند، میتوانند بسیاری از این چالشها را حل کنند. در دنیای کسبوکار امروز، تنها مسئلهای که اهمیت دارد، چابکی است؛ قدرتی که یک سازمان چابک میتواند در بازار به دست آورد قابل توجه است. اما متاسفانه، در بسیاری از مواقع، سرعت عمل با چابکی اشتباه گرفته میشود.
چابکی از سرعت متفاوت است. سریع حرکت کردن دلیلی بر پیروزی نیست. داستان معروف لاکپشت و خرگوش را همه شنیدهایم. گاهی ما نیز همچون خرگوش پیش میتازیم، باور داریم که سریعترینیم، اما در رسیدن به نقطهی پایانی ناکام میمانیم. این طرز تفکر میتواند ما را به تأخیر بیندازد و گاه به بنبست یا فاجعه بکشاند.

برای مثال، فرض کنید که شما با سرعت 70 کیلومتر بر ساعت در جاده حرکت میکنید، در این حالت همسفرتان میتواند در آرامش، میوه و چای برای شما آماده کند و شما نیز بیدغدغه آنها را میل نمایید. اما زمانی که سرعت به 200 کیلومتر بر ساعت افزایش مییابد، شما ناچارید که تمام توجه خود را به فرمان معطوف دارید تا بتوانید کنترل خودرو را حفظ کنید. در این شرایط، حتی برخورد با یک سنگ کوچک یا عبور ناگهانی یک گربه میتواند به فاجعه منجر شود. پس چابکی به معنای حفظ تعادل در حالی که با سرعت بالا حرکت میکنید است. در ادامه، من تفاوتهای بین سرعت و چابکی را با شما به اشتراک خواهم گذاشت.
چابکی و سرعت دو مفهوم متفاوت هستند. سرعت بالا همواره به معنای موفقیت نیست.
پنج رکن اصلی سازمان چابک
یک سازمان چابک شامل پنج عنصر کلیدی است. من این پنج عنصر را برایتان معرفی خواهم کرد، ولی به توضیح بیشتر نمیپردازم، زیرا شما معمولاً این موارد را در سازمان خود به کار میبرید.
1.راهبرد
برای به دست آوردن چابکی، استراتژی ضروری است. یک سازمان چابک، در طراحی و پیادهسازی استراتژیها نیز با چابکی عمل میکند.
2.نظم
ممکن است از یک استراتژی کارآمد برخوردار باشیم، اما فاقد ساختار مناسبی برای پیادهسازی آن باشیم. لازم است استراتژیها درون یک چارچوب ساختاری مشخص قرار گیرند. به عنوان مثال، باید مشخص کنیم که در زمینههایی نظیر بازاریابی محتوا یا منابع سازمانی فعالیت خواهیم کرد، اما ممکن است کارکنان ما آمادگی لازم برای اجرای این استراتژیها را نداشته باشند. بنابراین، نیازمند چابکی هم در زمینه استراتژی و هم در ساختار هستیم.

3.رویه
فرآیندها عناصری هستند که درون ساختار سازمانی شکل میگیرند تا استراتژیهای ما را به مرحله اجرا درآورند. این فرآیندها مانند ریلهایی عمل میکنند که سازمان ما بر آنها سوار شده و با سرعت به سمت اهداف خود پیش میرود.
4.اشخاص
بالاتر از همه، افرادی قرار دارند که مسئولیت تعیین استراتژیها، ساختاربندی و اجرای فرآیندها را بر عهده دارند.
5.تکنولوژی
این موضوع به تازگی به مفهوم چابکی اضافه شده است. برای نمونه، امکاناتی که گوگل در اختیار کاربران قرار داده، زندگی آنها را متحول کرده است. فرض کنید که ما تمام این امکانات را داریم و آنها سرعت سازمان ما را افزایش دادهاند، اما هنوز به چابکی دست نیافتهایم. چابکی یکی از پرکاربردترین و پرطرفدارترین واژههاست و مقالات فراوانی در این باره نوشته شده است. اصل مسئله، چابکی است.
سندروم مسی | رفتار انباشتگرایانه | وسواس انبار کردن
و اما داستان چابکی در کسبوکار. سه سال پیش، در فاز ۴ مهرشهر کرج بوی بسیار نامطبوعی منتشر شد که آرامش تمام ساکنان محله را به هم زد و زندگی برخی از آنها را به شدت دشوار کرد. همه به دنبال منبع این بوی تعفن بودند. همسایهها از شدت بوی بد و هجوم حشرات و موشها به ستوه آمده بودند و حتی سازمانهای مرتبط مانند شهرداری و آتشنشانی نیز نتوانستند مسئله را حل کنند. پس از تحقیقات فراوان، منبع بو را در یک خانه پیدا کردند. در این خانه مردی میانسال زندگی میکرد که هر نوع زباله و وسیله مصرفی را در خانه نگه میداشت. این مرد ۴۵ ساله به مدت نزدیک به دو سال، آشغالهای محله و هر چیزی که قابل تصور بود را پیش از ماموران شهرداری جمعآوری کرده و در خانهاش انبار کرده بود.

شهرداری از این خانه ۱۲ کامیون زباله، معادل حدود ۱۲۰ تن آشغال، خارج کرد. این مرد به اختلالی به نام جمعآوری اجباری “زبالهها” مبتلا بود. او تلاش میکرد چیزهایی را جمعآوری و نگهداری کند که به آنها احساس تعلق میکرد و به هیچ وجه حاضر نبود آنها را به عنوان زباله دور بیندازد. در نظریههای روانپزشکی، این بیماری که ناشی از اختلال در کارکرد مغز است، به عنوان سندروم مسی یا وسواس احتکار شناخته میشود. این بیماری افراد را وادار میکند تا هر چیزی را (اشیا، افکار و عاداتها) بدون درک ارزش واقعی آن، نزد خود نگه دارند.
چه کسی دچار وسواس است؟ وسواس در همه ما وجود دارد، اما میزان آن در هر فرد متفاوت است. کسی که وسواس دارد، از چیزی میترسد و این ترس و اضطراب ناشی از وسواس او را مجبور میکند تا رفتارهای غیرقابلتحملی انجام دهد. فردی که از نجس بودن میترسد، این ترس او را وادار میکند تا مدام همه چیز را بشوید. این مسئله در همه جنبههای زندگی صادق است و وسواس ذهن افراد را درگیر میکند.
همین باعث میشود که ذهن ما به یک ذهن همیشه در حال کنترل تبدیل شود. وقتی شما به عنوان مدیر و سازمان همیشه در حال کنترل یک چیز باشید، مدام در حال از دست دادن انرژی هستید و خستگی مفرط برایتان ایجاد میشود. میخوابید، به مهمانی میروید، تفریح میکنید ولی هنوز خسته هستید. بخش اعظمی از این اضطراب، به ترس از منابع استفاده نشده تبدیل میشود. کلی منابع از سایتها و سمینارهای مختلف جمع کردهایم که هیچ وقت فرصت استفاده از آن را پیدا نکردهایم. برای هین است که هر چه به پایان زمان پروژهای که در نظر گرفتهایم، نزدیکتر میشویم استرسمان زیادتر میشود.
وسواس احتکار بهمرور فرسودگی ایجاد میکند. ما به هر چیزی که کار میکند ولی نتیجه نمیدهد، فرسوده میگوییم. به انسانی که نفس میکشد اما نمیتواند کارایی داشته باشد، دقیقا مثل ماشین فرسوده یا فکر فرسوده. اگر این فرسودگی به زندگی و بهخصوص سازمان وارد شود، بعد از مدتی شرایط سازمان را به شرایط بحرانی و ناسالم تبدیل میکند.
در یک سازمان یا محیط ناسالم، به مرور زمان کرمها ظاهر میشوند و هرچقدر هم تلاش کنید تا این کرمها را از بین ببرید، باز هم به وجود میآیند، چراکه محیط هنوز ناسالم است.
وسواس احتکار موجب ایجاد شلوغی میشود؛ شلوغی در فکر و محیط. ما به حدی اطراف خود را پر از چیزهای مختلف میکنیم که سنگین و بیحرکت میشویم. این شلوغی باعث میشود ایدهها، افراد و افکار مهم و اساسی گم شوند. تصور کنید یک سالن با ظرفیت ۹۹۰ نفر داریم و همه همزمان بخواهند داد بزنند. حالا اگر دکتر الهی قمشهای را برای سخنرانی دعوت کنید، آیا کسی به صحبتهای ایشان گوش خواهد کرد؟
ایدههای ما در شلوغی گم میشود، اگر ایده درستی داشته باشیم هم در اجرا گم میشود، اگر اجرای درستی هم داشته باشیم، نتیجهها گم میشوند. ممکن است این شلوغی در استراتژی باشد یا در برنامه، ساختار و فرآیند یا هر چیز دیگری.
انباشت وسواسی در سازمان
وسواس احتکار باعث ایجاد اختلال در نظمدهی برای افراد و سازمانها میشود.
- بی نظمی
- اختلال در ارزشگذاری: افراد مبتلا به سندروم مسی در تعیین ارزش اشیاء دچار مشکل هستند و برایشان همه چیز باارزش است. به همین دلیل هیچ چیز را دور نمیریزند و انبوهی از زبالهها را جمع میکنند. به قدری کتاب میخرند که نمیدانند از کدام شروع کنند. آنقدر گزارش و دستورالعمل جمع کردهاند که نمیدانند از کجا شروع کنند.
- ترس از دست دادن: عامل اصلی وسواس احتکار، ترس از دست دادن است. این ترس ما را به رفتارهای انباشتگرایانه وادار میکند. متأسفانه، وسواس احتکار تنها به جمعآوری زباله محدود نمیشود؛ احتکار انواع کمربند، کفش، کیف، لباس و حتی استانداردهای متعدد نیز نوعی سندروم مسی است. این موارد اولویتهای کاذب ایجاد میکنند، سازمان را سنگین میکنند و مانع چابکی آن میشوند.
- اولویتهای کاذب: ساخت یک وبسایت زیبا اما بدون محتوا، نمونهای از اولویتهای کاذب است. خرید لینک و ترافیک یک کار ساختگی است که نتیجهای برای شما نخواهد داشت.

- اختلال ناشی از ترس از کمبود یا کاستی: وسواس احتکار ناشی از اختلالی به نام اختلال ناشی از ترس از کمبود است. مبادا در بخشی دچار کمبود نیرو شویم. مبادا در نمایشگاه از رقیب عقب بمانیم.
- دانش و اطلاعات فراوان: من کتابهای زیادی میخواندم و این مسئله باعث انباشت دانش میشد. این کار وسواس ایجاد میکند. دانش و اطلاعات زیاد میتواند باعث توقف شود. دانش و اطلاعات باید به عمل تبدیل شوند. بسیاری از ما در سازمان خود دچار وسواس انباشت دانش و اطلاعات شدهایم. به خاطر داشته باشیم که هر چیزی که بیش از حد باشد، فاسد میشود. این موضوع درباره نیروی انسانی نیز صدق میکند. نیروی انسانی زیاد، شیرابه و زبالههای سازمانی ایجاد میکنند که در مورد آن صحبت خواهیم کرد.
- زیاد بودن اهداف: آنقدر اهداف فراوان داریم که به هیچکدام نمیرسیم. وقتی برای مشاوره به سازمانی میروم و مدیرعامل مدام میگوید باید به این اهداف برسیم، از او میخواهم صبر کند و تعداد اهدافش را کاهش دهد. باید رفتارشناسی انجام شود و اهداف متناسب با شرایط جغرافیایی تعیین شوند. در بسیاری از موارد حتی اگر شرایط فراهم باشد، باز هم آماده رقابت نیستیم و چون رقبا چابکتر از ما هستند، هیچگاه به آنها نمیرسیم. در هر سازمان، گزارشها، دستورالعملها، چشماندازها و تحقیقات بیشماری ارائه میشود. بسیاری از این مشکلات با یک تذکر ساده حل میشوند و نیازی به این همه دستورالعمل نیست. بیشتر چشماندازها قاب شده و بر روی دیوار اتاق مدیرعامل قرار گرفتهاند.
برنامه چابکسازی برای سازمان
چرا باید رژیم چابکی بگیریم؟ تیم دوچرخهسواری اسکای انگلستان از سال 1908 تا 2007 موفق به کسب هیچ عنوان و مدال قهرمانی نشد؛ یعنی نزدیک به صد سال. عملکرد آنها به قدری ضعیف بود که یکی از بزرگترین شرکتهای دوچرخهسازی اروپا از فروش دوچرخه به آنان خودداری میکرد، زیرا میترسیدند عملکرد ضعیف دوچرخهسواران به محصولاتشان نسبت داده شود. این روند عدم موفقیت ادامه داشت تا زمانی که آقای فورد به عنوان مربی به تیم پیوست. چیزی که این مربی جدید را از سایرین متمایز میکرد، اعتقاد راسخ او به فلسفهای به نام «تجمع دستاوردهای کوچک» بود. او معتقد بود که اگر بتوانیم در هر بخش از فرآیند و کارمان تغییرات کوچکی اعمال کنیم، در نهایت به هدف مورد نظرمان خواهیم رسید.
فورد و همکارانش تغییرات کوچک را آغاز کردند. صندلی دوچرخهها را مجدداً طراحی کردند تا راحتتر باشند. چرخها را با الکل تمیز کردند تا چسبندگی بیشتری داشته باشند. لباسهایی طراحی کردند که در برابر باد تونلها مقاومتر بودند. تمرینهای اختصاصی برای هر ورزشکار تعیین کردند. آنها به بهبودهای جزئی یک درصدی ادامه دادند. ماساژهای مختلفی را روی ورزشکاران امتحان کردند تا سریعترین بازگشت آرامش ماهیچهها را به دست آورند. دکتر متخصصی استخدام کردند تا به دوچرخهسواران آموزش دهد چگونه دستهایشان را بشویند تا احتمال سرماخوردگی کاهش یابد. بهترین بالشها و پتوهای خواب را برای راحتی بیشتر دوچرخهسواران تهیه کردند. حتی داخل کامیونهای حمل دوچرخهها را سفید رنگ کردند تا گرد و غبار بهتر دیده شود و تأثیر منفی بر دوچرخههای دقیقاً تنظیم شده نداشته باشد.
سرانجام، فورد توانست با کنار هم قرار دادن یک سری تغییرات کوچک و چابکسازی کلیه عوامل تیم، تنها در فاصله سالهای 2007 تا 2017، 178 مدال قهرمانی جهان، 66 مدال المپیک و 5 مدال توردوفرانس را برای تیم ملی دوچرخهسواری انگلستان به دست آورد.

ما باید در مسیر چابکی، از شلوغیها دست بکشیم و بر مسائل اصلی تمرکز کنیم. سندروم مسی یا وسواس احتکار باعث میشود که اطرافمان به قدری شلوغ شود و اهداف زیادی برای خود و سازمانمان تعریف کنیم که در نهایت نتوانیم به هیچکدام از آنها دست یابیم. برای دستیابی به چابکی، گامهای زیر را در نظر بگیرید:
1. ایجاد نسخه جدید سازمان
نسخه قدیمی سازمان دیگر کارآمد نیست و باید برای سال آینده، نسخه جدیدی از سازمان را ارائه کنیم. باید بدانیم که از نسخه جدید سازمان چه انتظاراتی داریم و چه اهدافی را دنبال میکنیم.
وقتی کارها به درستی پیش نمیرود، یعنی نیاز به تغییراتی داریم. آیا امروز میدانیم چه مواردی باید در سازمان تغییر یابد؟ امروز باید هر ایده، فکر و ارتباط جدیدی که ایجاد کردهایم را به نسخه جدید سازمان اضافه کنیم.
آیا نرمافزارها، سختافزارها، ایدهها و احساساتی که در سازمان ما وجود دارند، در نسخه قدیمی سازمان نیز کارآمد هستند؟ عادتهایی که در سازمان به راحتی شکل گرفتهاند، اغلب عادتهای بدی هستند که به ما احساس خوبی میدهند. این عادتها بسیار خطرناکاند، در حالی که عادتهای خوبی که ممکن است احساس بدی به افراد سازمان بدهند، ماندگارتر هستند. عادتها در سازمان باقی میمانند، اما احساسات ماندگار نیستند.
در زمینه منابع انسانی، چندین فرم ارائه کردهام. به نظر من نباید در انجام کار به منابع انسانی زیادی رحم کرد. رحم به معنای منفی نه؛ بلکه به این معنا که فردی وقت و انرژی ما را میگیرد و بابت آن حقوق دریافت میکند. باید ببینیم چه ارزشی برای سازمان به همراه دارد، کدام قسمت از نسخه سازمان ما را ارتقا میدهد و چه مواردی را از سازمان حذف میکند.
2.تبدیل دغدغه ذهنی به تفکر
خب، اجازه دهید ماجرا را کمی جذابتر کنیم: به نظر شما ما انسانها در طول روز چند ساعت ذهنمان مشغول است؟ طبق آمار مرکز مطالعات جهانی مدیریت، مدت زمان تفکر مفید یک نفر در یک سازمان یا زندگی در طول ۲۴ ساعت تنها ۸ دقیقه است و بقیه آن مشغولیات ذهنی است. انسانها به طور طبیعی تمام روز را صرف فکر کردن به مسائلی مشابه موارد زیر میکنند:
برای مهمانی چی بپوشم؟
برای بیرون رفتن و خوردن شام به کدام رستوران بروم؟
کدام فیلم و سریال جدید را تماشا کنم؟
چرا همکارم خوب است یا بد؟
هزاران سوال دیگر وجود دارند که حتی یافتن پاسخ آنها یک درصد هم به بهبود زندگی شما کمک نخواهد کرد! دلیلش ساده است؛ ما هنوز یاد نگرفتهایم چگونه فکر کنیم. به دوران مدرسه فکر کنید؛ از همان ابتدای دبستان به جای اینکه اصول اولیه تفکر را به ما بیاموزند، فقط یاد دادند که ۱+۱ میشود ۲، اما هیچگاه نگفتند چرا یک سیب و یک موز نمیشود دو عدد آلبالو! ما یاد گرفتیم دادههایی که به ما میدهند را استفاده کنیم، اما هیچکس تحلیل دادهها را به ما نیاموخت… و اینگونه شد که از یادگیری تفکر واقعی بازماندیم.
برای مثال، وقتی باید برای محتوای امروز آماده میشدم، تمرکزم باید بر تولید محتوا میبود، اما فکر کردن به اینکه چه باید بپوشم، تنها یک مشغولیت ذهنی بود. ما باید به توسعه ارتباط با مشتریان بیندیشیم، نه اینکه CRM دغدغهمان شود. CRM یک نرمافزار است که نیاز به تفکر پشتیبان دارد.
چگونه میتوانم مدل ذهنی سازمانم را تنظیم کنم تا از مشغولیات ذهنی به تفکر واقعی برسیم؟ پاسخ در پرسیدن سوالات درست نهفته است. سوال درست یعنی اینکه بدانیم در سازمان به دنبال چه هستیم. دیدگاه شما و کارکنان سازمان باید چه باشد؟
یک سوال درست، نیمی از پاسخ را در خود دارد. “ناپلئون بناپارت”
3.فرسودگی ناشی از تصمیمگیری

اگر مشغولیت ذهنی داشته باشیم، دچار خستگی تصمیمگیری میشویم. به دلیل شلوغی افکار و خستگی ناشی از تصمیمگیریهای مکرر، تمایل داریم سریعتر تصمیم بگیریم. اما افکار عجولانه معمولاً سیستماتیک نیستند.
تصور کنید یک مدیر بین دو دیوار گیر کرده و میخواهد به سرعت تصمیم بگیرد. تصمیماتی که به عنوان تصمیمگیری شهودی شناخته میشوند، ممکن است در ابتدا خوب به نظر برسند، اما فاجعه اصلی بعدها رخ خواهد داد.
هر وقت در سازمان ارتباط جدیدی شکل میگیرد، باید بتوانیم آن را حفظ کنیم. خستگی ناشی از تصمیمگیری باعث تصمیمهای عجولانه و تفکرات غیر سیستماتیک میشود. این وضعیت ما را به سوی قانون ابزار سوق میدهد.
قانون ابزار چیست؟ قانون ابزار باعث میشود به راهحلهای تکبعدی، ابزارهای خاص و یافتن ابزارهای جدید متوسل شویم. مثلاً اگر یک چکش به کودک بدهید، او میداند با آن چکش چه کار کند.
حدود ۷۰ سال پیش چین با مشکل غذایی روبرو شد. ملخها به مزارع حمله کردند. دولت چین برای رهایی از این بحران چه کرد؟ تعدادی گنجشک از روسیه وارد کردند تا ملخها را بخورند. این طرح ظاهراً خوب بود. گنجشکها ملخها را خوردند اما برنجها را نیز خوردند و خودشان به آفت جدیدی تبدیل شدند. به مردم گفتند گنجشکها را بکشند و اکوسیستم دوباره به هم خورد. چین هنوز نتوانسته این مشکل را حل کند و در بخش کشاورزی قدرت پیدا نکرده است. این یک نمونه از خستگی تصمیمگیری بود.
4.تفکرات غیرسیستماتیک
یکی از پیامدهای دیگر وسواس احتکار که باعث میشود سازمان نتواند چابک باشد، تفکرات غیرسیستماتیک است. نام آن را دوست داشتم “توهمات” بگذارم.
چند نمونه از این تفکرات غیرسیستماتیک را ذکر میکنم:
- یکی از این تفکرات این است که هر چه بیشتر عرق بریزی، نتایج بیشتری به دست میآوری. این تفکر اصلاً سیستمی نیست. میدانیم که تلاش زیاد عامل موفقیت است، اما افراد زیادی را میشناسیم که تلاش زیادی کردهاند و باز هم موفق نشدهاند. فرض کنید میخواهم صد کیلو بار را جابهجا کنم؛ آیا اگر آن را به دوش بکشم شدنی است یا اگر آن را روی یک چرخدستی بگذارم؟ برای کدام یک تلاش بیشتری کردهام؟ کدام نتیجه بهتری دارد؟ مدیران ما عادت کردهاند که فکر کنند اگر از ۸ صبح تا ۵ عصر کار کنند، نتیجه بهتری میگیرند. در حالی که تجربه مایکروسافت نشان میدهد که این درست نیست. مشغول بودن کافی نیست؛ مسئله این است که مشغول چه چیزی هستیم؟
باور غیرسیستماتیک دیگری این است که نتیجه کار به میزان زمانی که برای انجام آن صرف میشود، بستگی دارد. اگر فردی تا دیر وقت در سازمان بماند و نیروهای سازمان را تا دیروقت درگیر کار کند، حتماً آدم موفقی است. این افراد معتاد به کار هستند و دچار بیماری شدهاند. این شخص به سندروم خودمشغولی گرفتار است و فکر میکند هر چه بیشتر دور خود را شلوغ کند، آرامش بیشتری خواهد داشت. این موضوع به وسواس احتکار برمیگردد؛ وسواسی که شلوغی و اضطراب ایجاد میکند.
یک جمله افسانهای میگوید: “آسانترین راه، بهترین راه است.” یا جمله دیگری که میگوید: “بازاریاب خوب کسی است که در قطب به اسکیموها یخچال بفروشد.” از نظر من، این فرد بازاریاب خوبی نیست بلکه کلاهبردار خوبی است. اخلاقمداری اجازه نمیدهد کالایی را به فردی بفروشی که به آن نیازی ندارد. جمله دیگری نیز میگوید: “اگر 10 دلار داشتم، 9 دلار آن را صرف تبلیغات میکردم.” من که در حوزه تبلیغات کار میکنم، به شما میگویم این جمله اصلاً علمی و عملی نیست. یا از جانب بیل گیتس نقل میکنند که: “من تنبلترین افراد را برای سختترین کارها انتخاب میکنم چون آنها راههای آسانتری برای انجام این کارها پیدا میکنند.” این جمله اصلاً صحت ندارد. زندگی، سراسر حل مسئله است. زندگی، تحمل فشار و مواجهه با چالشهاست.
تفکری که میگوید زمانی که تحت فشار باشیم، بهتر کار میکنیم، در کشور ما بسیار محبوب است، زیرا بسیاری از کارها را در آخرین لحظات انجام میدهیم. این جمله توجیهی برای تنبلی و به تعویق انداختن کارها است. ضربالمثلی داریم که میگوید: «عجله کار شیطان است!» و این واقعاً درست است. عجله کردن باعث افزایش احتمال خطا و کاهش کارایی میشود.
بیگمان بسیاری از ایدههایی که اکنون در کسبوکار خود به کار میگیرید، در لحظاتی به سراغ شما آمدهاند که هیچگونه آمادگی برای پذیرش آنها نداشتهاید. این ایدههای خام ناگهان به ذهن شما خطور کردهاند و شما با خلاقیت و تلاش، آنها را پرورش داده و به ایدههایی کاربردی و ارزشمند تبدیل کردهاید.

5.کمالطلبی بیپایان
ایدهآلگرایی مفرط یک بیماری خطرناک است. خود من، تا سه سال پیش، نمونه بارز آن بودم. سال ۸۹ در اوج موفقیت ورشکست شدم. کمالگرایی و وسواس به حفظ همه چیز مرا نابود کرد. در ایدهآلگرایی همیشه منتظر هستید تا به بالاترین استاندارد دست یابید، اما بالاترین استاندارد همیشه به نفع شما نیست. مثالی از این موضوع زمانی است که ایدهای در ذهن دارید و میخواهید آن را به کمال برسانید، ولی در این فاصله فرد دیگری در جایی از دنیا آن را اجرا میکند. کمالگرایی سازمان ما را سنگین و کند میکند. اگر بخواهیم نمره قبولی خود را از ۱۰ به ۱۸ برسانیم، باید ۶ ساعت وقت بگذاریم، اما اگر بخواهیم از ۱۸ به ۲۰ برسیم، باید ۵۰ ساعت وقت صرف کنیم. ابتدا باید به یک نقطهی ثبات برسیم. فرض کنید که قرار است امتحان ریاضی بدهید. اگر ۶ ماه وقت داشته باشید، چگونه عمل میکنید؟
حالا اگر به شما بگویند دو روز وقت دارید، چه میکنید؟ در این دو روز به جای کمالگرایی، نکات مهم و کاربردی را مرور میکنید و به کارآمدی میپردازید.
در پنج سال اخیر، دو شرکت بسیار چابک و موفق در ایران پدید آمدهاند که مدیرانشان افراد هوشمندی هستند. این هوشمندی را تا حد زیادی از مشاوران خارجی کسب کردهاند. این دو شرکت دیجیکالا و آپارات هستند. این دو سازمان نمونههای برجستهای از شرکتهای چابکی هستند که توانستهاند با تغییرات شرایط بازار به خوبی سازگار شوند. شرکت سومی که میتوانم به عنوان مثال ذکر کنم، اسنپ است. این شرکتها از ابتدا ایدههای نویی نداشتند. به عنوان مثال، به قالب اولیه دیجیکالا نگاه کنید. چیزی عجیب و کامل نبود. این شرکت صبر نکرد تا به کمال برسد و سپس شروع به کار کند؛ بلکه تکامل را در مسیر یافت. همین امر برای آپارات نیز صدق میکند. به قالب اولیه سایت آپارات نگاه کنید. آپارات امروز یکی از قویترین وبسرورهای بخش ویدئو است. نکته مهم این است که کمالگرایی را کنار بگذاریم. انیشتین مثال خوبی در این زمینه دارد؛ نظریه نسبیت.

برای مثال ممکن است فردی برای شما دوست خوبی باشد اما همین آدم برای شخص دیگری، دوست خوبی نباشد. به نظر شما کشتن حیوانات کار درستی هست یا خیر؟ جواب شما خیر است. اگر در جنگل باشید و حیوانی به شما حمله کند و برای جان شما خطرناک باشد، آیا باز هم کشتن آن حیوان کار درستی است یا خیر؟ همه چیز نسبی است. خودتان را با خودتان مقایسه کنید. بزرگترین مشکلی که مقایسه با دیگران به وجود میآورد اضطراب است. از قانون 70 درصد استفاده کنید. وقتی به آمادگی 70 درصدی رسیدید، اقدام کنید. وقتی 70 درصد کتابتان آماده شد، اقدامات لازم برای انتشار آن را شروع کنید. وقتی 70 درصد کالایی که میخواهید بفروشید، آماده شد آن را پیش فروش کنید. همیشه از قانون 70 درصد استفاده کنید 30 درصد باقیمانده در کار شکل میگیرد و کامل میشود.
6.تعاملات کارآمد تیمی
اگر ارتباطات مؤثر تیمی در سازمان ایجاد شود، میتواند تحولی عظیم ایجاد کند. مثالهای زیادی از این موضوع در سازمانهای امروزی وجود دارد. در سازمانها سه مدل گردهمایی داریم:
- اجتماع: افرادی که فقط در سازمان حضور دارند و دور هم جمع میشوند. این افراد نیازهای مشترکی همچون بقا و امنیت شغلی دارند و همیشه ترس از دشمن دارند. از دید آنها همیشه یک مدیری وجود دارد که میخواهد حق آنها را بخورد. این ترس شاید به قصه بز بز قندی دوران کودکی ما برگردد و نمونهای از تفکر غیر سیستمی است.
- گروه: وقتی افرادی که در اجتماع هستند، ارتباطات مستقل و مشخصی با هم پیدا میکنند، گروه را تشکیل میدهند. برای مثال، ارتباط مدیر با بخش مالی، بخش مالی با بخش فروش و بخش فروش با انبار مشخص است.
تیم: در یک تیم، اصول، ارزشها، باورها و آرمانهای مشترک به وضوح در جریان حرکت مشخص هستند. اعضای تیم باور دارند که میتوانند به یک نتیجهی مشخص دست یابند و برای این کار فاصلههای خود را با هم تنظیم میکنند. به عنوان مثال، تمرینات تیم بایرن مونیخ آلمان را در نظر بگیرید. آنها به شکل یک تیم هماهنگ کار میکنند و به همین دلیل است که توانایی تغییر نتیجه بازیها را دارند. این تیم واقعاً چابک است. (در فیلمی که نمایش داده میشود، اعضای تیم دست یکدیگر را نگه داشته و تمرین میکنند. به این ترتیب، تیم ریتم خاصی برای خود ایجاد میکند که در طول تمرینات و بازیها حفظ میشود.) در تیم، اشتراکگذاری تجربه بسیار مهم است؛ مانند پنالتی تیم ایران که بیرانوند گرفت. این موفقیت با راهنمایی سردار آزمون ممکن شد، که با درک زبان بدن مهاجم تیم مقابل، سمت شوت کردن را تشخیص داد و این اطلاعات را به بیرانوند منتقل کرد.
7.تعهد یا مأموریت؟
چگونه اشتراکگذاری تجربه به وجود میآید؟ زمانی که تمام شرح وظایف و فرمهای مربوط به آنها را در سازمان کنار بگذارید. دوره شرح وظایف به سر آمده است. اکنون افراد به جای تمرکز بر شرح وظایف، شرح مسئولیتها را ایجاد میکنند. دیگر جمله “این وظیفه من نیست” کاربردی ندارد. اگر این جمله را بگویید، فقط یک گروه هستید که فکر میکنید تیم هستید. در مایکروسافت دو میلیون ساعت کار در هفته انجام میشود. پس از ارزیابی عملکرد مشخص شد که همه کارکنان در بالاترین سطح آمادگی هستند و به خوبی از وقت خود استفاده میکنند. اما خروجی مایکروسافت با این حجم از کار همخوانی ندارد. تجربه نشان داده که ارزیابی عملکرد افسانهای بیش نیست و محکوم به شکست است. هر سال میلیونها تومان برای این کار صرف میشود، و در نهایت فرمهای ارزیابی عملکرد افزایش مییابد و سازمان دچار سندروم مسی و وسواس احتکار میشود و چابکی خود را از دست میدهد. امروز زمان ایجاد مسئولیت است. در مسئولیت نیازی به مشارکت بالای همه نیست. برای رشد و چابکی، سطح مشارکت همه لازم نیست، بلکه باید پایین بیاید تا اتفاق بدی نیفتد. افراد به جای عمل به وظایف، باید به مسئولیتهای خود عمل کنند. مانند مدافعان بلندقامتی که در برابر مهاجم کوچکاندام ژاپنی کم میآورند و نمیتوانند به مسئولیتشان عمل کنند. مهاجم به مسئولیت خود فکر کرد، اما مدافعان به وظایف خود. چرا این اتفاق افتاد؟ به دلیل اصلی به نام کمکاری اجتماعی. در یک آزمایش، یک اسب به گاری بسته شد و انرژی آن اندازهگیری شد. سپس دو اسب به گاری بسته شدند و مشاهده شد که آنها از ۸۰ درصد انرژی خود استفاده میکنند. این آزمایش با تعداد بیشتری اسب انجام شد و نتایج مشابهی به دست آمد.

همین آزمایش را برای مسابقات طنابکشی انجام دادند و متوجه شدند که وقتی سندروم مسی و وسواس احتکار در سازمان ایجاد میشود، تعداد افراد افزایش مییابد و هیچکس انرژی کافی صرف نمیکند، زیرا فکر میکنند دیگران این کار را انجام میدهند. در این آزمایش مشخص شد که وقتی تعداد افراد به ۸ نفر رسید، هر کدام فقط ۳۰ درصد از انرژی خود را صرف کار کردند؛ این همان کمکاری اجتماعی است. هنگام ساخت یک ساختمان، میبینیم که کار کند پیش میرود. نیروها و ابزار را افزایش میدهیم، اما کار پیش نمیرود، زیرا نمیتوانند به درستی کار کنند. برای اینکه از روز شنبه بتوانید اضافات را حذف کنید، فرمهایی را برایتان آماده کردهام. این فرمها را پر کنید و کلیدهای آن را با کمک لینکی که در اختیار شما قرار میدهم دانلود کنید تا راحتتر تصمیم بگیرید. برای کاهش کمکاری اجتماعی و افزایش اثربخشی سازمان، از پرسشنامهای که در اختیار شما قرار میدهیم استفاده کنید.
و در نهایت، حاصل چابکی
اگر سازمان خود را به سوی چابکی هدایت کنید، یعنی از یک سازمان ماشینی یا بوروکراتیک و وظیفهمحور به سمت یک سازمان مسئولیتمحور حرکت کنید، سازمان شما به چابکی دست خواهد یافت؛ همانند تیم فوتبال بایرن مونیخ که اعضایش دست در دست هم دارند و هدف مشخصی را دنبال میکنند.
نیروی نامناسب با آموزش درست نمیشود. هیچگاه با افراد نادرست به نتایج مطلوب نمیرسید. اشتباهات آدمها قابل اصلاح است، اما آدمهای نادرست اصلاحپذیر نیستند. برای این منظور، پرسشنامه شماره ۳ را پیشنهاد میکنم. افراد نادرست را شناسایی کنید، حق و حقوقشان را بپردازید، برایشان آرزوی موفقیت کنید و همکاری خود را با آنها قطع کنید تا به خودتان و خانوادههایتان رحم کرده باشید.
و اما نکته آخر: مردی که در مهرشهر کرج مشکل احتکار زباله را ایجاد کرده بود، به ۶ ماه حبس محکوم شد. پس از آزادی، دوباره همان کار را تکرار کرد. عمل تکراری اشتباه او چه بود؟ به این تصویر نگاه کنید.

مجسمه داوود، اثر میکلآنژ و مربوط به سال 1600 میلادی است. زمانی که میکلآنژ در حال مرگ بود، از او پرسیدند که چگونه این اثر تا این حد ماندگار شد. او پاسخ داد: “هر چه از داوود اضافه بود را تراشیدم.” آنچه تجارت و زندگی شما را غنی میکند، چیزهایی نیست که به آن اضافه میکنید، بلکه چیزهایی است که حذف میکنید. کارهای اضافی را کنار بگذارید. از امروز برای خودتان چالش حذف کردن ایجاد کنید. تمام کسانی که در شب عید 98 به آنان پیامک زدید و پاسخی دریافت نکردید را حذف کنید. تمام افرادی که برایتان نتیجهای ندارند را حذف کنید. خود را از شلوغیها دور کنید و آرامش را بیابید. اضطرابها را کاهش دهید. کانالهای تلگرامی را که در یک هفته گذشته به آنها سر نزدهاید حذف کنید. همیشه با چیزها و افرادی همراه باشید که میتوانید با آنها رشد کنید.
وقتی چیزهای اضافی را حذف میکنید، به امور درست و مهم دست مییابید.
هیچگاه یک شرکت پخش، یک خانواده پخش و یک کشور پخش متحد نمی شوند.
دیدگاهتان را بنویسید